شمس الدين حافظ

193

سفينه حافظ ( فارسى )

خسروا حافظ درگاه‌نشين فاتحه خواند * وز زبان تو تمناى دعايى دارد [ 115 درخت دوستى بنشان كه كام دل ببار آرد ] 35 شماره مسلسل 177 درخت دوستى بنشان كه كام دل ببار آرد * نهال دشمنى بركن كه رنج بيشمار آرد چو مهمان خراباتى بعشرت باش با رندان * كه دردسر كشى جانا گرت مستى خمار آرد شب صحبت غنيمت دان و داد خوشدلى بستان « 1 » * بسى گردش كند گردون بسى ليل و نهار آرد عمارىدار « 2 » ليلى را كه مهد « 3 » ماه در حكمست * خدايا در دل اندازش كه بر مجنون گذار آرد بهار عمر خواه اى دل و گرنه اين چمن هر سال * چو نسرين صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد خدا را چون دل ريشم قرارى بسته با زلفت * بفرما لعل نوشين را كه جان را برقرار آرد ز كار افتاده‌اى اى دل كه صد من بار غم دارى * برو يك جرعه‌اى دركش كه در حالت « 4 » به كار آرد درين باغ ار خدا خواهد درين پيرانه‌سر حافظ * نشيند بر لب جوئى و سروى در كنار آرد [ هوس باد بهارم بسوى صحرا برد ] 36 * شماره مسلسل 178 هوس باد بهارم بسوى صحرا برد * باد بوى تو بياورد و قرار از ما برد هر كجا بود دلى چشم تو برد از راهش * نه دل خستهء بيمار مرا تنها برد جام مى دى ز لبت دم ز روان‌بخشى زد * آبرو از لب جانبخش روان بخشا برد دوش دست طلبم سلسلهء شوق تو بست * پاى خيل « 5 » خردم لشكر غم از جا برد راه ما غمزهء آن ترك كمان ابرو زد * رخت ما هندوى آن سرو سهى بالا برد دل سنگين ترا اشك من آورد به راه * سنگ را سيل تواند بره دريا برد بحث بلبل بر حافظ مكن از خوش سخنى * پيش طوطى نتوان نام هزارآوا برد « 6 »

--> ( 1 ) در بعضى نسخ بجاى « داد خوشدلى بستان » نوشته شده : « كه بعد از روزگار ما » ( 2 ) كجاوه ، هودج : تخت روان ( 3 ) گاهواره ( 4 ) فى الحال ، فورى ، آنى ( 5 ) دسته و گروه ( 6 ) هزارآوا همان هزار دستان يا بلبل است .